|
سبز سبزم کینه دارم
من درختی استوارم + نوشته شده در 88/08/19 13:11 توسط ماری مهاجر |
و پاییز دوباره در خانه ی زرد درخت را می زند.... انگار کنج دل هر کسی درختی می میرد، بوی باران دوست داشتنی تر از هر فصلی است آنوقت که خیابان ها عاشق غم دل رهگذرانشان می شوند، باران که می بارد کفش ها تشنه ی گل کوچه ها می شوند، آسمان ابلیس می شود وقتی تو تنها به بهانه ی دیدن خاطره هایت گول آبی بودنش را می خوری، گریه می کند هم برای تو هم برای خودش و این تویی که عطسه می زنی خنده هایت را.... چقدر این روزها شادم و غمگین.... + نوشته شده در 88/08/10 19:35 توسط ماری مهاجر |
دیروز به خود قول داده بودم که هرگز عاشق نشوم تا دیگر چشمانم ابری نباشد در خود نشسته بودم خلوتی غریبانه داشتم که سیل حادثه شعله ورش کرد و امروز با خود بد قولی کردم خاطره هایم را آتش زدم بالهای تزویر و ریا را سوزاندم صدای شر شر باران تشنج سبزی بود که بر باغچه وجودم فرود آمد حتی قلب ستارگان هم می ثپید هر روز صبح خورشید برایم زنده است به قفس فکر نمیکنم همه بغضهای سرد زمستانی را یکباره فریاد کردم و طبیب سکوت بر همه زخمهای واژه هایم مرهم گذاشت هوای کوچه ابریست زیر باران میروم چترم را میبندم به آنسوی آسمان مینگرم قدم هایم را بلند بر میدارم آری عشق آمده است سلام بر عشق + نوشته شده در 88/06/10 16:2 توسط ماری مهاجر |
دیدارتان با هلال مهربان ماه مبارک رمضان مبارک + نوشته شده در 88/05/31 17:58 توسط ماری مهاجر |
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد، + نوشته شده در 88/05/18 9:3 توسط ماری مهاجر |
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟! فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر* ................................................................................................... تقصیر تو نبود! + نوشته شده در 88/05/11 18:5 توسط ماری مهاجر |
... + نوشته شده در 88/05/04 9:20 توسط ماری مهاجر |
وقتی غم مهمان خانه ی دلت می شود این چه غربتی است ، چه درد بی درمانی؟ تا هستی غصه غصه غصه و اشک... چقدر چشمانم این روزها دوست دارند که ببارند، دلت که می گیرد بغض می شود رعد و چشمان خیست برق می زند، امان از وقتی که وعده کردی ، قول دادی باران نبارد.... امان از وقتی که هر قطره اشک یک روز از عمر(( عزیزت)) باشد و هر قطره اش یک روز از عمر او را بگیرد. نمی دانم این غمنامه را چه کسی می خواند ، اما هر که هستی عزیز : امروز با خواندن دلنوشته ام می توانی یک گوشه از قلبم را بخوانی. امان ازآن روزی که هر حرفت میخی شود بر تابوت عشقت و در کمال ناباوری خودت باید با دست های سردت خاک را کنار بزنی و عشق داغت را زنده زنده زیر خروارها خاک سرد و بی حیا مدفون کنی ، خودت اشک بریزی و دیگران بخندند. امان از آن روزی که حادثه ای تبدیل می شود به یک خاطره و تو نتوانی فراموش کنی، تمام کوچه های این شهر سرد برایت خاطره ی عزیزی باشد که نه او و نه تو تا آخرین لحظه راضی به جدایی نبودید، اما می دانی دو قدم آنطرف تر از تو نفس می کشد، در همان هوایی که تو هم نفس می کشی، می دانی زیر سقف آسمانی شب را به صبح می رسانی که اوهم آخرین خاطره ی هر روزش را به یاد عشق تو با اشک نمک می زند و ... هر صبح چشمانت را با نوری باز می کنی که می دانی او هم با همین نور چشمانش را باز کرده، آنوقت: تو می مانی و تمام غمهای این دنیا که باید به خاطر دیگران با یک لبخند ساختگی تزیینش کنی تا دست کم همخانه ات با تو احساس خوشبختی کند، در صورتی که می دانی او فقط یک عشق دست و پا شده به دست آنهایی است که خیر زندگی تو را می خواهندو می دانی عشق زندگی و مرگت جای دیگری کمی دورتر از خانه ی تو در خیابان های این شهر شلوغ قدم می زند، صدای قدم هایش را می شنوی، عطر حضورش را باد برایت هدیه می آورد، می بینی اش اما به خاطر دل همخانه ات باید خودت را بزنی به خیال دیگر... اما یاد استاد هر جا که هست خوش که در کیمیاگرش می گوید: هر جا که قلبت باشد، گنجت همانجاست... آری عزیز بدان گنج من تویی، پس قلبم تویی، تو که بلندترین نردبان های دنیا نمی توانند حتی با روی هم سوار شدن ، به تو در آسمان دلم دست پیدا کنند، امروز ، فردا یا هروقت دیگر ، جسمم مهمان هر خانه ای باشد، بدان روحم در کنار تو، دست در دستت، چهره به چهره ات زمان را برای یک لحظه دیدن دوباره ات نگه می داردتا تو آخرین تصویری باشی که چشمانم با خودشان به دنیای دیگری می برند، می خواهم چشمانم همیشه پر از برق غرور با تو بودن باشند. من از روزهایم با تو خاطره دارم، از لحظه لحظه هایم ، از ثانیه هایی که انتظار آمدنت را در کنج تنهاییم نشسته ام به امید اینکه یک روز انتظارت را در خانه ات بکشم، عشق نا کام مانده مان . بر عکس تمام عشق های تلخ و شیرین این دنیا، خاطره ات ، روی لبهای سردم خنده ی ترشی می نشاند من با تو خندیدم، دویدم، گریه کردم، فریاد زدم و در آخر نفس حبس شده ام را بیرون می دهم و می گویم:یادت بخیر. یادت بخیر عزیزم ، هر جا که هستی دلت خوش، خنده ات با دوام ، اشک با چشمانت قهر باشد حتی بعد از قیامت. یاد تا سه شمردنهایمان بعد از قهرهای الکی بخیر، همیشه شمردن ها به دو نمی کشید که تو کوتاه می آمدی. روی هر کاغذی که دستم بیاید، یک جفت چشم می کشم ، یکی برای تو:چشم خودم و یکی برای خودم :چشم تو. آن چشم های نیمه روشن ساده و پاک، با صفی از مژه های نزدیک بهم که داس هیچ نگاهی از ترس ابروهای در هم گره خورده ات جرات درو کردن گندمزار مژه هایت را نداشت، چه زود فعل های جمله هایی که بهم میگوییم از زمان حال به گذشته تبدیل می شوند، دوست داشتم بگویم ... مژه هایت را ندارد. افسوس نازنینم که هر صبح من نیستم که خیره به چشمان بی ریایت چشم بدوزم تا با سنگینی نگاهم چشم باز کنی و بگویی سلام. می بینی به چه سادگی یک آرزو می شود یک خاطره؟ وقتی دست بی رحم جدایی از من پرسید چرا دوستش داری، جوابش منطق بود و من برای تو سراسر احساس بودم. نیمه ی روشن من، هیاهوی درونم، این عشق اولین فرزند زنده به گور شده ی جاهلیت این نسل نیست آخریش هم نخواهد بود. من برای تو همیشه: به احترام عشق شهید شده مان ، به احترام تو ، این کهنه مزرعه ی سیاه و انبوه موهایم را بلند نگه می دارم به یاد قصه ای که برای موهایم نوشتی. برایت این چشمهای سیاه را همیشه سرمه می کشم که گرد سیاه انتظار باشد و همرنگ بختم، حیف که در این دیار مردگان ، به سیاهپوشیم حساس اندو گرنه تا به ابد برای عشق فروپاشیده ام به خودخواهی، سیاه می پوشیدم، اما نه ... نه مهربانم، نه جانم، نه عزیز دل از دست رفته ام، من عروس سپید پوش اشک های توام و سرانجام این عشق اینجا نیست، همان بهشتی است که دستهایت به من هدیه داد و حجب نگاهت در دنیای من از قلب من ، تا قلب تو راهی نیست، من یک راه مخفی به قلب تو بلد بودم و تنها راهی است که صراط مستقیم من بودو بس... تو هم این راه را آمدی و برای همیشه فراموشش کن، می دانم که هیچکس دیگری در این دنیا و آن دنیا نمی تواند این راه مخفی را پیدا کند، تو هم یکبار آمدی و فراموش کردی برای همین است که هرگز نمی توانی به دنیایت برگردی.... در پایان این تلخ نوشته ،آرزوی شادبختی می کنم برای هر دو شهریاری که کنار همند ، و به یادشان می اندازم که برای هر چه بینشان میگذرد مثل عشق ، ذکر سپاس به بزرگ مهربان آسمانها، فراموش نشود تا فدیه ای باشد برای هر چه با هم دارند ، دنیا به صدای خنده ی شما حساس و حسود نیست ، دنیا سراسر شادمانی برایتان می آورد ، کائنات آفریده شدند تا شما بخندید پس ریشه این خرافه را از جا بکنید و انقدر بخندید تا صدای خنده تان، ذکر دوستت دارمتان، به گوشهای تک تک آسمانیها برسد باور کنید چند هزار برابرش را به شما بر می گردانند، شما اشتباه ما را تکرار نکنید که سرانجامش دست کم تنها ماندن در همین دنیا بود و بدانید یک دل برای هر دو شهریاری که اهلی شده باشند برای گلی مثل عشق( به قول شازده کوچولو) همیشه آفرین می فرستد. + نوشته شده در 88/04/27 11:56 توسط ماری مهاجر |
روزای خیلی طلایی یادته؟ + نوشته شده در 88/04/25 15:1 توسط ماری مهاجر |
سلام دوباره ، انگار یکسالی می شه که ننوشتم ، اونم منی که قلم عشقمه و کاغذ معشوقم ، تنها رفقای این روزایی که خیلی خسته ام ، اما یه خستگی ملس، دوستش دارم ، وقتی می بینم تلاشم داره به نتیجه می رسه ، خستگی رو یادم می ره... پارسال واسه همه سال موش بود ، واسه من و بچه های گروه سال اسب، آره این روزای اسبی بالاخره دارن تموم می شن و این کار طلسم شده بالاخره داره می ره روی صحنه، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم واسه کنار گذاشتن یا بردنش روی سن بالاخره به این نتیجه رسیدم که پرونده این کار و ببند و کار جدیدتو شروع کن... تمرینای فشرده ، پلاتو نداریم، ده تا بازیگر که هر کدومشون ساز خودشونو کوک می کنن ، حالا تصور کنین وقتی قراره همه ی این سازا با هم شروع کنن به نواختن و وظیفه تو این باشه که اونا رو با هم همنوا کنی...همه چیز با لطف خدا و غرغرای وسواس گونه ی اینجانب و همت بچه ها با هم هماهنگ می شه و اونوقت دیدنی ترین قسمت این ماجرا اینه که چه رقابت سختی بود بین پدر خوانده های اهل برادوی دانشکده که به نحوی کارشون رو در این اجرای رپرتوار بچپونن ووقتی از ما بدون دردسر دعوت شد که کارمون رو به اجرا در بیاریم دیدنی می شه، نه؟ البته خدمتتون عرض کنم که این بی دردسر که می گم یعنی ما طرف دعوا نبودیم ، قوت متن ، و بازی خوب بچه ها کار رو تا اون حدی بالا برد که از کار دعوت شد که توی این رپرتوار شرکت کنه ، به امید خدای بزرگ که بالاترین منبع امیدمه ،این کار هفته اول خرداد روی صحنه می ره ، که البته اطلاعات بیشترش رو برای رزرو بلیط و هماهنگی برای دوستایی که دوست دارن کار رو ببینن بعدا روی وبلاگ می ذارم، چون گنجایش سالن با طراحی جدید دکور این کار کمتر شده و توی این هفت اجرا کلی هم مهمان داریم که ... من زیاد سر در نمیارم فقط طبق آمار مدیر روابط عمومی کار ، می دونم که هفته ی شلوغی رو خواهیم داشت که اونشم نمی دونم ، البته خوب جای تعجب نیست باید زحمتی که برای این کار توسط دوستای خوب بازیگر و دیگر همکارا شده یه جورا جبران بشه دیگه... یه سری از دوستان خواستن که شمه ای از داستان کار رو اینجا بذارم که ترجیح می دم این کار رو نکنم چون کار با اجرای پرفرم شروع می شه ، ممکنه لو بره . حالا ازاین روزای اسبی که بگذریم می رسیم به اینجا که : من موندم و یه دو سه تایی پیشنهاد بازی ، یکی از این دوستای خوب که نمی دونم کی با پاره آجر زده توی سرش که از فرانسه اومده توی ایران سینما بخونه ، داره یه فیلم می سازه درباره ی زندگی یه دختر هندی به اسم عقیق تاج، توی ایران ، چند هفته ای که به شدت منو تحت نظر داره که این نقش رو براش بازی کنم چون فکر می کنه که من حتماٌ یه ربطی به هند دارم و احتمالاٌ پدر یا مادرم منو از خیابونای شلوغ مومبای آوردن و گذاشتن پشت در خونه ی پدر و مادر فعلیم و از اونجا که ذهنش به شدت درگیر ساخت فیلمشه به همه چیز خیلی دراماتیک نگاه می کنه، اما منم نامردی نکردم و دست گرممو گذاشتم روی دل سردش که هیچ علاقه ای به ظاهر شدن جلوی دوربین ندارم مخصوصاٌ که حالا این فیلم برای جشنواره داخلی دانشکده است و تا مدتها قراره یک تابلوی تمام عیار بشم برای اینکه حیاط نشین های محترم دانشکده سینما – تئاتر با انگشت بهم نشانمان دهند و ... یه پیشنهاد بازی برای کار استاد اسبق طراحی دکور و صحنه دارم که قراره نقش یه دختر بندری رو براش بازی کنم ، اونم به شدت معتقده که من جنوبی ام و از پس این نقش بر میام چون بچه ها گفتن که بازی اینجانب را در حین تمرین های کارگاهی دیده اند اینجاست که فریاد بر می آوریم که این همه دوستان خوب با بازی های خوب با گرایش بازی ، ما گرایشمان ادبیات نمایشی است ، آخر گودرز چه ربطی دارد به شقایق... دو پیشنهاد دیگر هم هست که بماند ، نمی گوییم که اگربر فرض محال هم با بازی ما روی صحنه رفت، گره ی دراماتیکش را تماشاگر باز کند که ما در نهایت شبیه به کیستیم و چیستیم... اما اینجاست که می گم یه سر دارم و هزار سودا، حالابماند مسیر جدیدی که توش قرار گرفتم و یه کم هم باید به این طرف فکر کنم که ای دل غافل مریم بانو تو که فقط خودت تنها نیستی ، همه چیز که کار نمی شه یه کمی هم هوای اینطرف رو داشته باش... من موندم و یه نمایشنامه نا تمام که باید به جشنواره بانوان برسه، یکی دیگه که کامله باید بره واسه جشنواره عروسکی، تازه جشنواره ی ماه هم مونده، قراره چند تیکه بشی؟ آخه می دونید؟ من از این که به بطالت توی راهروهای دانشکده بچرخم و همه ی انگیزم بشه اینکه یه دوشنبه ی بارونی، نزدیکای عصر ، قدم زنان با موهای آشفته ، یک نخ سیگار ملبرو گوشه دهان ، زیر چتر مشکی ( حتماٌ مشکی) برم تئاتر شهر و یه تئاتر که( ترجیحاٌ اگه ازش چیزی نفهمی بهتره) ببینم و بدون آگاهی از آداب رورنس تا سر حد مرگ تشویق کنم و دوباره همان مسیر رو برگردم حالم بهم می خوره، تئاتر دیدن با همه ی مناسک مقدسش لازمه ، اما همه چیز نیست،یعنی کافی نیست، دوست دارم منم جرئی از این کل باشم، آزمون و خطا کنم ، این حق به من داده شده ، چرا ازش استفاده نکنم؟ پس می شم هزار تیکه اگه لازم باشه.چون ارزشش رو داره، یه وقت میآم به خودم و می بینم که حتماٌ یه تیکه از این هزار تیکه ، نهصد ونود و نه تیکه جدید به خودش گرفته و می خوام اون روز این هزار تیکه چیزی باشه که خودم بتونم بهش افتخار کنم. حتما اطلاعات بیشتر اجرامی کارمو اینجا می ذارم ، امیدوارم دوستای علاقمند به تئاتر و دوستای تئاتریم رو توی روزای اجرا ببینم پوستر و بروشور روزی از روزهای اسب+سفرنامه ی نوروز رو در پست های بعدی می گذارم + نوشته شده در 88/02/05 16:39 توسط ماری مهاجر |
|
|||||
| ||||||