تبليغاتX
این اتاق کاغذی

این اتاق کاغذی

                                                     سبز سبزم کینه دارم

 

 

                                                      من درختی استوارم

+ نوشته شده در 88/08/19 13:11 توسط ماری مهاجر |


و پاییز دوباره در خانه ی زرد درخت را می زند....

انگار کنج دل هر کسی درختی  می میرد، بوی باران دوست داشتنی تر از هر فصلی است آنوقت که خیابان ها عاشق غم دل رهگذرانشان می شوند، باران که می بارد کفش ها تشنه ی گل کوچه ها می شوند، آسمان ابلیس می شود وقتی تو تنها به بهانه ی دیدن خاطره هایت گول آبی بودنش را می خوری، گریه می کند هم برای تو هم برای خودش و این تویی که عطسه می زنی خنده هایت را....

 

چقدر این روزها شادم و غمگین....

+ نوشته شده در 88/08/10 19:35 توسط ماری مهاجر |


دیروز به خود قول داده بودم که هرگز عاشق نشوم تا دیگر چشمانم ابری نباشد در خود نشسته بودم خلوتی غریبانه داشتم که سیل حادثه شعله ورش کرد و امروز با خود بد قولی کردم خاطره هایم را آتش زدم بالهای تزویر و ریا را سوزاندم صدای شر شر باران تشنج سبزی بود که بر باغچه وجودم فرود آمد حتی قلب ستارگان هم می ثپید هر روز صبح خورشید برایم زنده است به قفس فکر نمیکنم همه بغضهای سرد زمستانی را یکباره فریاد کردم و طبیب سکوت بر همه زخمهای واژه هایم مرهم گذاشت هوای کوچه ابریست زیر باران میروم چترم را میبندم به آنسوی آسمان مینگرم قدم هایم را بلند بر میدارم آری عشق آمده است سلام بر عشق

+ نوشته شده در 88/06/10 16:2 توسط ماری مهاجر |


دیدارتان با هلال مهربان ماه

 

مبارک رمضان  مبارک

+ نوشته شده در 88/05/31 17:58 توسط ماری مهاجر |


اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!

                                                     

+ نوشته شده در 88/05/18 9:3 توسط ماری مهاجر |


روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد،
گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند
و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

 

...................................................................................................

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم

.....................................................................

+ نوشته شده در 88/05/11 18:5 توسط ماری مهاجر |


...

+ نوشته شده در 88/05/04 9:20 توسط ماری مهاجر |


وقتی غم مهمان خانه ی دلت می شود

این چه غربتی است ، چه درد بی درمانی؟ تا هستی غصه غصه غصه و اشک...

چقدر چشمانم این روزها دوست دارند که ببارند، دلت که می گیرد بغض می شود رعد و چشمان خیست برق می زند، امان از وقتی که وعده کردی ، قول دادی باران نبارد....

امان از وقتی که هر قطره اشک یک روز از عمر(( عزیزت)) باشد و هر قطره اش یک روز از عمر او را بگیرد.

نمی دانم این غمنامه را چه کسی می خواند ، اما هر که هستی عزیز :

امروز با خواندن دلنوشته ام می توانی یک گوشه از قلبم را بخوانی.

امان ازآن روزی که هر حرفت میخی شود بر تابوت عشقت و در کمال ناباوری خودت باید با دست های سردت خاک را کنار بزنی و عشق داغت را زنده زنده زیر خروارها خاک سرد و بی حیا مدفون کنی ، خودت اشک بریزی و دیگران بخندند.

امان از آن روزی که حادثه ای تبدیل می شود به یک خاطره و تو نتوانی فراموش کنی، تمام کوچه های این شهر سرد برایت خاطره ی عزیزی باشد که نه او و نه تو تا آخرین لحظه راضی به جدایی نبودید، اما می دانی دو قدم آنطرف تر از تو نفس می کشد، در همان هوایی که تو هم نفس می کشی، می دانی زیر سقف آسمانی شب را به صبح می رسانی که اوهم آخرین خاطره ی هر  روزش را به یاد عشق تو با اشک نمک می زند و ...

هر صبح چشمانت را با نوری باز می کنی که می دانی او هم با همین نور چشمانش را باز کرده، آنوقت:

تو می مانی و تمام غمهای این دنیا که باید به خاطر دیگران با یک لبخند ساختگی تزیینش کنی تا دست کم همخانه ات با تو احساس خوشبختی کند، در صورتی که می دانی او فقط یک عشق دست و پا شده به دست آنهایی است که خیر زندگی تو را می خواهندو می دانی عشق زندگی و مرگت جای دیگری کمی دورتر از خانه ی تو در خیابان های این شهر شلوغ قدم می زند، صدای قدم هایش را می شنوی، عطر حضورش را باد برایت هدیه می آورد، می بینی اش اما به خاطر دل همخانه ات باید خودت را بزنی به خیال دیگر...

اما یاد استاد هر جا که هست خوش که در کیمیاگرش می گوید:

هر جا که قلبت باشد، گنجت همانجاست...

آری عزیز بدان گنج من تویی، پس قلبم تویی، تو که بلندترین نردبان های دنیا نمی توانند حتی با روی هم سوار شدن ، به تو در آسمان دلم دست پیدا کنند، امروز ، فردا یا هروقت دیگر ، جسمم مهمان هر خانه ای باشد، بدان روحم در کنار تو، دست در دستت، چهره به چهره ات زمان را برای یک لحظه دیدن دوباره ات نگه می داردتا تو آخرین تصویری باشی که چشمانم با خودشان به دنیای دیگری می برند، می خواهم چشمانم همیشه پر از برق غرور با تو بودن باشند.

من از روزهایم با تو خاطره دارم، از لحظه لحظه هایم ، از ثانیه هایی که انتظار آمدنت را در کنج تنهاییم نشسته ام به امید اینکه یک روز انتظارت را در خانه ات بکشم، عشق نا کام مانده مان .

بر عکس تمام عشق های تلخ و شیرین این دنیا، خاطره ات ، روی لبهای سردم خنده ی ترشی می نشاند من با تو خندیدم، دویدم، گریه کردم، فریاد زدم و در آخر نفس حبس شده ام را بیرون می دهم و می گویم:یادت بخیر.

یادت بخیر عزیزم ، هر جا که هستی دلت خوش، خنده ات با دوام ، اشک با چشمانت قهر باشد حتی بعد از قیامت.

یاد تا سه شمردنهایمان بعد از قهرهای الکی بخیر، همیشه شمردن ها به دو نمی کشید که تو کوتاه می آمدی.

روی هر کاغذی که دستم بیاید، یک جفت چشم می کشم ، یکی برای تو:چشم خودم و یکی برای خودم :چشم تو.

آن چشم های نیمه روشن ساده و پاک، با صفی از مژه های نزدیک بهم که داس هیچ نگاهی از ترس ابروهای در هم گره خورده ات جرات درو کردن گندمزار مژه هایت را نداشت، چه زود فعل های جمله هایی که بهم میگوییم از زمان حال به گذشته تبدیل می شوند، دوست داشتم بگویم

... مژه هایت را ندارد.

افسوس نازنینم که هر صبح من نیستم که خیره به چشمان بی ریایت چشم بدوزم تا با سنگینی نگاهم چشم باز کنی و بگویی سلام.

می بینی به چه سادگی یک آرزو می شود یک خاطره؟

وقتی دست بی رحم جدایی از من پرسید چرا دوستش داری، جوابش منطق بود و من برای تو سراسر احساس بودم.

نیمه ی روشن من، هیاهوی درونم، این عشق اولین فرزند زنده به گور شده ی جاهلیت این نسل نیست آخریش هم نخواهد بود.

من برای تو همیشه: به احترام عشق شهید شده مان ، به احترام تو ، این کهنه مزرعه ی سیاه و انبوه موهایم را بلند نگه می دارم به یاد قصه ای که برای موهایم نوشتی.

برایت این چشمهای سیاه را همیشه سرمه می کشم که گرد سیاه انتظار باشد و همرنگ بختم، حیف که در این دیار مردگان ، به سیاهپوشیم حساس اندو گرنه تا به ابد برای عشق فروپاشیده ام به خودخواهی، سیاه می پوشیدم، اما نه ... نه مهربانم، نه جانم، نه عزیز دل از دست رفته ام، من عروس سپید پوش اشک های توام و سرانجام این عشق اینجا نیست، همان بهشتی است که دستهایت به من هدیه داد و حجب نگاهت

 

در دنیای من از قلب من ، تا قلب تو راهی نیست، من یک راه مخفی به قلب تو بلد بودم و تنها راهی است که صراط مستقیم من بودو بس...

تو هم این راه را آمدی و برای همیشه فراموشش کن، می دانم که هیچکس دیگری در این دنیا و آن دنیا نمی تواند این راه مخفی را پیدا کند، تو هم یکبار آمدی و فراموش کردی برای همین است که هرگز نمی توانی به دنیایت برگردی....

در پایان این تلخ نوشته ،آرزوی شادبختی می کنم برای هر دو شهریاری که کنار همند ، و به یادشان می اندازم که برای هر چه بینشان میگذرد مثل عشق ، ذکر سپاس به بزرگ مهربان آسمانها، فراموش نشود تا فدیه ای باشد برای هر چه با هم دارند ، دنیا به صدای خنده ی شما حساس و حسود نیست ، دنیا سراسر شادمانی برایتان می آورد ، کائنات آفریده شدند تا شما بخندید پس ریشه این خرافه را از جا بکنید و انقدر بخندید تا صدای خنده تان، ذکر دوستت دارمتان، به گوشهای تک تک آسمانیها برسد باور کنید چند هزار برابرش را به شما بر می گردانند، شما اشتباه ما را تکرار نکنید که سرانجامش دست کم تنها ماندن در همین دنیا بود و بدانید یک دل برای هر دو شهریاری که اهلی شده باشند برای گلی مثل عشق( به قول شازده کوچولو) همیشه آفرین می فرستد.

 

 

+ نوشته شده در 88/04/27 11:56 توسط ماری مهاجر |


روزای خیلی طلایی یادته؟

روز ترس از جدایی، یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟


دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدقن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟


رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟


عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟



یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟

حرفامون سر صداقت یادته؟ ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟

گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟

دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟


دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال ، قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های اقاقیا ؟

زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟

پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟

نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟

فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟

یه دفعه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

حلقه من ، دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم

دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و

اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته

+ نوشته شده در 88/04/25 15:1 توسط ماری مهاجر |


سلام دوباره ، انگار یکسالی می شه که ننوشتم ، اونم منی که قلم عشقمه و کاغذ معشوقم ، تنها رفقای این روزایی که خیلی خسته ام ، اما یه خستگی ملس، دوستش دارم ، وقتی می بینم تلاشم داره به نتیجه می رسه ، خستگی رو یادم می ره...

پارسال واسه همه سال موش بود ، واسه من و بچه های گروه سال اسب، آره این روزای اسبی بالاخره دارن تموم می شن و این کار طلسم شده بالاخره داره می ره روی صحنه، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم واسه کنار گذاشتن یا بردنش روی سن بالاخره به این نتیجه رسیدم که پرونده این کار و ببند و کار جدیدتو شروع کن...

تمرینای فشرده ، پلاتو نداریم، ده تا بازیگر که هر کدومشون ساز خودشونو کوک می کنن ، حالا تصور کنین وقتی قراره همه ی این سازا با هم شروع کنن به نواختن و وظیفه تو این باشه که  اونا رو  با  هم همنوا کنی...همه چیز با لطف خدا و غرغرای وسواس گونه ی اینجانب و همت بچه ها با هم هماهنگ می شه و اونوقت دیدنی ترین قسمت این ماجرا اینه که چه رقابت سختی بود بین پدر خوانده های اهل برادوی دانشکده که به نحوی کارشون رو در  این اجرای رپرتوار بچپونن ووقتی از ما بدون دردسر دعوت شد که کارمون رو به اجرا در بیاریم دیدنی می شه، نه؟  البته خدمتتون  عرض کنم که این  بی دردسر که می گم یعنی ما طرف دعوا نبودیم ، قوت متن ، و بازی خوب بچه ها  کار رو تا اون حدی بالا برد که از کار دعوت شد که توی این رپرتوار شرکت کنه ، به امید خدای بزرگ که بالاترین منبع امیدمه ،این کار هفته اول خرداد روی صحنه می ره ، که البته اطلاعات بیشترش رو برای رزرو بلیط و هماهنگی برای دوستایی که دوست دارن کار رو ببینن بعدا روی وبلاگ می ذارم، چون گنجایش سالن با طراحی جدید دکور این کار کمتر شده و توی این هفت اجرا کلی هم مهمان داریم که ...

من زیاد سر در نمیارم فقط طبق آمار مدیر روابط عمومی کار ، می دونم که هفته ی شلوغی رو خواهیم داشت که اونشم نمی دونم ، البته خوب جای تعجب نیست باید زحمتی که برای این کار توسط دوستای خوب بازیگر و دیگر همکارا شده یه جورا جبران بشه دیگه...

یه سری از دوستان خواستن که شمه ای از داستان کار رو اینجا بذارم که ترجیح می دم این کار رو نکنم چون کار با اجرای پرفرم شروع می شه  ، ممکنه لو بره .

حالا ازاین روزای اسبی که بگذریم می رسیم به اینجا که :

من موندم و یه دو سه تایی پیشنهاد بازی ، یکی از این دوستای خوب که نمی دونم کی با پاره آجر زده توی سرش که از فرانسه اومده توی ایران سینما بخونه ، داره یه فیلم می سازه درباره ی زندگی یه دختر هندی به اسم عقیق تاج، توی ایران ، چند هفته ای که به شدت منو تحت نظر داره که این نقش رو براش بازی کنم چون فکر می کنه که من حتماٌ یه ربطی به هند دارم و احتمالاٌ پدر یا مادرم منو از خیابونای شلوغ مومبای آوردن  و گذاشتن پشت در خونه ی پدر و مادر فعلیم و از اونجا که ذهنش به شدت درگیر ساخت فیلمشه به همه چیز خیلی دراماتیک نگاه می کنه، اما منم نامردی نکردم و دست گرممو گذاشتم روی دل سردش که هیچ علاقه ای به ظاهر شدن جلوی دوربین ندارم مخصوصاٌ که حالا این فیلم برای جشنواره داخلی دانشکده است و تا مدتها قراره یک تابلوی تمام عیار بشم برای اینکه حیاط نشین های محترم دانشکده سینما – تئاتر با انگشت بهم نشانمان دهند و ...

یه پیشنهاد بازی برای کار استاد اسبق طراحی دکور و صحنه دارم که قراره نقش یه دختر بندری رو براش بازی کنم ، اونم به شدت معتقده که من جنوبی ام و از پس این نقش بر میام چون بچه ها گفتن که بازی اینجانب را در حین تمرین های کارگاهی دیده اند اینجاست که فریاد بر می آوریم که این همه دوستان خوب  با بازی های خوب با گرایش بازی ، ما گرایشمان ادبیات نمایشی است ، آخر گودرز چه ربطی دارد به شقایق...

دو پیشنهاد دیگر هم هست که بماند ، نمی گوییم که اگربر فرض محال هم با بازی ما  روی صحنه رفت، گره ی دراماتیکش را تماشاگر باز کند که ما در نهایت شبیه به کیستیم و چیستیم...

اما اینجاست که می گم یه سر دارم و هزار سودا، حالابماند  مسیر جدیدی که توش قرار گرفتم و یه کم هم باید به این طرف فکر کنم که ای دل غافل  مریم بانو تو که فقط خودت تنها نیستی ، همه چیز که کار نمی شه یه کمی هم هوای اینطرف رو داشته باش...

من موندم و یه نمایشنامه نا تمام که باید به جشنواره بانوان برسه، یکی دیگه که کامله باید بره واسه جشنواره عروسکی، تازه جشنواره ی ماه هم مونده، قراره چند تیکه بشی؟

آخه می دونید؟ من از این که به بطالت توی راهروهای دانشکده بچرخم و همه ی انگیزم بشه اینکه یه دوشنبه ی بارونی، نزدیکای عصر ، قدم زنان با موهای آشفته ، یک نخ سیگار ملبرو گوشه دهان ، زیر چتر مشکی ( حتماٌ مشکی) برم تئاتر شهر و یه تئاتر که( ترجیحاٌ اگه ازش چیزی نفهمی بهتره) ببینم و بدون آگاهی از آداب  رورنس تا سر حد مرگ تشویق کنم و دوباره همان مسیر رو برگردم حالم بهم می خوره، تئاتر دیدن با همه ی مناسک مقدسش لازمه ، اما همه چیز نیست،یعنی کافی نیست، دوست دارم منم جرئی از این کل باشم، آزمون و خطا کنم ، این حق به من داده شده ، چرا ازش استفاده نکنم؟

پس می شم هزار تیکه اگه لازم باشه.چون ارزشش رو داره، یه وقت میآم به خودم و می بینم که حتماٌ یه تیکه از این هزار تیکه ، نهصد ونود و نه تیکه جدید به خودش گرفته و می خوام اون روز این هزار تیکه چیزی باشه که خودم بتونم بهش افتخار کنم.

 

حتما اطلاعات بیشتر اجرامی کارمو اینجا می ذارم ، امیدوارم دوستای علاقمند به تئاتر و دوستای تئاتریم رو توی روزای اجرا ببینم

 

پوستر و بروشور روزی از روزهای اسب+سفرنامه ی نوروز رو در پست های بعدی می گذارم

+ نوشته شده در 88/02/05 16:39 توسط ماری مهاجر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387



پیوندها

شیطون بلا
مانی(تک برگ)
انجمن جنوبگان
امیرشعر
sahel
حميد رضا آفريده
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin