|
بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باور كنيد كه پاسخ آينه سنگ نيست.......
+ نوشته شده در 88/09/17 21:55 توسط ماری مهاجر |
بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باور كنيد كه پاسخ آينه سنگ نيست.......
+ نوشته شده در 88/09/17 21:55 توسط ماری مهاجر |
اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش . دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود . اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوار شد مادرش گفت : " سکه رو که انداختم . راه می افته + نوشته شده در 88/09/12 0:56 توسط ماری مهاجر |
آتش گرفته ام و مدام آدم برفی ها را بغل میکنم و همیشه خیسم از آدم برفی های سوخته + نوشته شده در 88/09/12 0:48 توسط ماری مهاجر |
من در عمق خاموشي ها به خواب رفته ام ديگر نمي شود فصل ها را ديد و بوي نم را احساس كرد نمي شود آرام بيدار شد و به فردايي تازه فكر كرد من در عمق خاموشي ها به خواب رفته ام + نوشته شده در 88/09/05 14:0 توسط ماری مهاجر |
تلخ است كه لبريز حقايق شده است زرد است كه بازيچه ي منطق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاريست كه عاشق شده است + نوشته شده در 88/09/05 13:56 توسط ماری مهاجر |
پروانه من در دامي افتاده كه عنكبوتش سير است، نه مي تواند فرار كند ..... نه بميرد + نوشته شده در 88/09/04 0:57 توسط ماری مهاجر |
و خلاصه مي شود داستان دردناك زندگيم روزي با مرگ ... چه شيرين مي شود آنروز كه مي روم از ديار اين زندگان به ظاهر آشنا ، چه دلم تنگ است چه مي ميرم ، چه مي ميرم وقتي غم كنج دلم لانه مي كند و اشك مي شود راز مگو، وقتي قرار است خنده به ظاهر شادم مهري شود گواه بر خوشايند بودن اين غمنامه ي دل فريب... چه مي خواهي روزگار؟ بگذار بروم، كوله بار بسته ام ، مي روم حتي اگر آنسوي سنگ ها چيزي جز آتش نباشد + نوشته شده در 88/09/01 22:25 توسط ماری مهاجر |
و پاییز دوباره در خانه ی زرد درخت را می زند.... انگار کنج دل هر کسی درختی می میرد، بوی باران دوست داشتنی تر از هر فصلی است آنوقت که خیابان ها عاشق غم دل رهگذرانشان می شوند، باران که می بارد کفش ها تشنه ی گل کوچه ها می شوند، آسمان ابلیس می شود وقتی تو تنها به بهانه ی دیدن خاطره هایت گول آبی بودنش را می خوری، گریه می کند هم برای تو هم برای خودش و این تویی که عطسه می زنی خنده هایت را.... چقدر این روزها شادم و غمگین.... + نوشته شده در 88/08/10 19:35 توسط ماری مهاجر |
دیروز به خود قول داده بودم که هرگز عاشق نشوم تا دیگر چشمانم ابری نباشد در خود نشسته بودم خلوتی غریبانه داشتم که سیل حادثه شعله ورش کرد و امروز با خود بد قولی کردم خاطره هایم را آتش زدم بالهای تزویر و ریا را سوزاندم صدای شر شر باران تشنج سبزی بود که بر باغچه وجودم فرود آمد حتی قلب ستارگان هم می ثپید هر روز صبح خورشید برایم زنده است به قفس فکر نمیکنم همه بغضهای سرد زمستانی را یکباره فریاد کردم و طبیب سکوت بر همه زخمهای واژه هایم مرهم گذاشت هوای کوچه ابریست زیر باران میروم چترم را میبندم به آنسوی آسمان مینگرم قدم هایم را بلند بر میدارم آری عشق آمده است سلام بر عشق + نوشته شده در 88/06/10 16:2 توسط ماری مهاجر |
|
| ||||||